|
| |
|
 |
|
 |
| برخیزم و عزم باده ناب کنم |
|
رنگ رخ خود به رنگ عناب کنم |
| این عقل فضول پیشه را مشتی می |
|
بر روی زنم چنانکه در خواب کنم |
* * *
| بر مفرش خاک خفتگان میبینم |
|
در زیرزمین نهفتگان میبینم |
| چندانکه به صحرای عدم مینگرم |
|
ناآمدگان و رفتگان میبینم |
* * *
| تا چند اسیر عقل هر روزه شویم |
|
در دهر چه صد ساله چه یکروزه شویم |
| در ده تو بکاسه می از آن پیش که ما |
|
در کارگه کوزهگران کوزه شویم |
|
|
 |
|
 | |
|
| |