نبری گمان که یعنی به خدا رسیده باشی |
تو زخود نرفته بیرون به کجا رسیده باشی |
سرت ار به چرخ ساید نخوری فریب عزت |
که همان کف غباری به هوا رسیده باشی |
به هوای خود سری ها نروی ز ره که چون شمع |
سر ناز تا ببالد ته پا رسیده باشی |
نه تر نمی و نه وجدی نه تپیدنی نه جوشی |
به خُم سپهر تاکی می نارسیده باشی |
به کشاد دست کرم قسم که درین زیانکده ستم |
نرسد به تهمت بستگی ز دری که نان به گدا رسد |
مگذر ز خاصیت سخا که سحاب مزرعه وفا |
به فتادگی شکند عصا که تا فتاده یی به عصا رسد |