دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
3
دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را
باشد که بازبینم دیدار آشنا را کشتی شکستگانیم ای باد شرطه بر خیز
بیکی بجان یاران فرصت شمار یارا ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
هات الصبوح، هبوا یا ایها السکارا در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل
روزی تفقدی کن درویش بینوا را ای صاحب کرامت شکرانه سلامت
با دوستان مروت با دشمنان مدارا آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
گر تو نمی پسندی تغییر کن قضا را در کوی نیک نام هما را گذر ندادند
آشهی لنا و احلی من قبله العذارا آن تلخ وش که صوفی امالخباییش خواند
کاین کیمای هستی قارون کند گدا را هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا سرگش مشود که چون شمع از غیرتت بسوزد
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا آیینه سکندر جام می است بنگر
ساقی بده بشرات رندان پارسارا خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند
ای شیخ پاک دامن معذور دار ما را حافظ بخود نپوشید ازن خرقه می آلود
   
ای صاحب فال در هنگام تنگدستی و فقر توکل به خدا کن و با تمام سعی و کوشش خود کارکن تا بتوانی خود را بالا بکشی و این را بدان که فقط ار راه خوبی و دوستی می توانی پیشرفت کنی

 

© Parwak Site