| به ره دوست نشینیم و مرادی طلبیم |
|
خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم |
| به گدایی ز در میکده زادی طلبیم |
زاد راه حرم وصل نداریم مگر |
| به رسالت سوی او پاک نهادی طلبیم |
اشک آلوده ما گر چه رواسنا ولی |
| اگر از جور غم عشق تو دادی طلبیم |
لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام |
| مگر از مردمک دیده مدادی طلبیم |
نقطه خال تو بر لوح بصر نتوان زد |
| بشکر خنده لبت گفت مزادی طلبیم |
عشوه از لب شیرین تو دل خواست بجان |
| از خط غالیه سای تو سودای طلبیم |
تا بود نسخه عطری دل سودا زده را |
| خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم |
بر در مدرسه تا چند نشینی حافظ |
| |
|
| |
|
| |
|
| |
|
| |
|
| |
|
ای صاحب فال قدر دوست و دوستی ها را بدان و بخاطر مسایل کوچک و بی ارزش دوستان را از خود نران، برای یکدیگر فدا کاری کنید و راه زندگی را بیاموزید
|