| خوشا دمی که از آن چهره پرده بر فکنم |
|
حجاج چهره جان میشود غبار تنم |
| روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم |
چنین قفس نه سزای چو من خوشی الحانیست |
| دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم |
عیار نشد که چرا آمدم کجا رفتم |
| که در سراچه ترکیب تخته بند تنم |
چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس |
| عجب مدار که سهم درد نافه ختنم |
اگر ز خون دلم بوی شوق می آید |
| که سوزهاست نهانی درون پیرهنم |
طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع |
| که با وجود تو کس نشنود ز من که منم |
بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار |
| |
|
| |
|
| |
|
| |
|
| |
|
| |
|
| |
|
ای صاحب فال سعی کن دنبال مادیات و ظواهر زندگی نباشی از تمام تعلقات زندگی دل بکن تا آسوده باشی، تمام انسانها چه پولدار و چه فقیر همه می میرند و از بین می روند آنچه می ماند خوبیهاست پس فقط زمانی به آرامش درونی می رسی که از همه چیز دل بکنی
|