| گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی |
|
نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی |
| به مردمی، نه بفرمان چنان بر آن که تو دانی |
تو پیک خلوت رازی و دیده بر سراهت |
| ز لعل روح فزایش ببخش آن که تو دانی |
بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا را |
| تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی |
من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست |
| اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی |
خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب است |
| دقیقه ای است نگا را در آن میان که تو دانی |
امید در کمر زر کشت چگونه به بندم |
| حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی |
یکی است ترکی و تازی در این معامله حافظ |
| |
|
| |
|
| |
|
| |
|
| |
|
| |
|
| |
|
ای صاحب فال نوید سعادت آینده ترا امیدی بخشد و نور خوشبختی در سرای تو می تابد به زیر دستان تفقد کن و از کمک مادی و معنوی به دوستان و کسانی که نیاز به یاری تو دارند، دریغ مکن
|