| به یادگار بمانی که بوی او داری |
|
صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری |
| توان بدست تو دادن گر من نکو داری |
دلم که گوهر اسرار حُسن و عشق در دست |
| جز این قدر که رقیبان تند خو داری |
در آن شمایل مطبوع هیچ نتوان گفت |
| که گوش و هوش به مرغان هرزه گو داری |
تو ای بلبلت ای گل کجا پسند افتد |
| خود از کدام خم است اینکه در سبو داری |
به جرعه تو سرم مست گشت نوشت باد |
| که گر به او رسی از شرم سر فرو داری |
به سرکشی خود ای سرو جویبار مناز |
| ترا رسد که غلامان ماهرو داری |
دم از کلک خوبی چو آفتاب زدن |
| که همچو گل همه آیین و رنگ و بو داری |
قیای حُسن فروشی ترا ابراز دو بس |
| قدم بردن نه اگر میل جستجو داری |
زکنج صومعه حافظ مجوی گوهر عشق |
| |
|
| |
|
| |
|
ای برادر قدر پدر و مادر و بستگان و یاران خود بدان و یادگار محبوب خود را گرامی دار چون تا هست وجود آنان موجب نعمت و قدرت و شادمانی است
|