| که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی |
|
هوا خواه توام جانا و میدانم که می دانی |
| نه بیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی |
ملامتگو چه دریابد میان عشق و معشوق |
| خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی |
گشاد کار مشتاقان در آن ابروی لبند است |
| که در حُسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی |
ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد |
| مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی |
چراغ افروز چشم با نسیم زلف جانان است |
| ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی |
دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت |
| بکش دشواری منزل بیاد عهد آسانی |
ملول از همراهان بودن طریق کار دانی نیست |
| نگر تا حلقه اقبال ناممکن بجنبانی |
خیال چنبر زلفش فریبت می دهد حافظ |
| |
|
| |
|
| |
|
ای صاحب فال صحبت یاران و ناصحان مشفق را غنیمت شمار و به آنها نکویی کن از جبین گره بگشا تا همه کار گشای تو گردند
|