| من نگویم چه کن از اهل دلی خود تو بگوی |
|
ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی |
| دلق آلوده صوفی بمن ناب بشوی |
بوی یکرنگی از این نقش نمی آید خیز |
| از در عیش در آر به ره تحقیق بجوی |
دو نصیحت کنمت بشنو صد گنج ببر |
| بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی |
شکر آن را که دگر باز رسیدی به بهار |
| ورنه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی |
روی جانان طلبی آینه را قابل ساز |
| خواجه تقصیر مفر ما گل توفیق ببوی |
گوش بگشای که بلبل به فغان می گوید |
| آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی |
گفتی از حافظ ما بوی ریا می آید |
| |
|
| |
|
| |
|
| |
|
| |
|
| |
|
| |
|
بشکرانه این نعمت که به مراد خود رسیدی خدا را شاکر باش و از کمک به زیردستان دریغ مورز تا شاهد موفقیت بیشتری برای خود باشی |