| هر که شد خاک درت زشت ز سر گرداني |
|
جان فداي تو که جاني و هم جاناني |
| کار دشوار نگيرند بدين آساني |
سر سري از سر کوي تو نيارم بر خاست |
| نازکان را نبود شيوه جان افشاني |
خام را طاقت پروانه پر سوخته نيست |
| با تو گستاخ نشستن بود راز حيراني |
بي تو آرام گرفتن بود از ناکامي |
| چند پوشيده بماند خبر پنهاني |
فاش کردند رقيبان تو تير دل من |
| واجب آن است بر ديده ما بنشاني |
تا بماند تر و شاداب نهال قد من |
| گفتمش چوني و چون مي زني اي زنداني |
در خم زلف تو ديدم دل خود را روزي |
| هر گدا را نبود مرتبه سلطاني |
گفت آري چه کني گر نبري رشک بمن |
| بس اگر ، بر سر اين کوي کني درماني |
راستي حد تو حافظ نبود صحبت ما |
|
|
| |
|
| اي صاحب فال سعي کن راز دل خود را با کسي نگويي چون حتي دوستان خود دوستاني دارند ممکن است افشا شدن اين راز به نفع تو نباشد |