| مانند
چشم مستت
چشم جهان
نديده |
|
اي از
فروغ رويت
روشن چراغ
ديده |
| گيتي
نشان نداده
ايزد
نيافريده |
همچون
تو نازنيني
سر تا بپا
لطافت |
| سجاده
ترک داده،
پيمانه در
کشيده |
هر
زاهدي که
ديدي ياقوت
مي فروشت |
| گه
اين کمين
گشاده گه آن
کمان کشيده |
در قصد
خون عاشق
ابرو و چشم
مستت |
| هم
زان دهن بر
آرم کام دل
رميده |
گر ز
آنکه رام
گردد بختت
رسيده با مت |
| پيوسته
از چه باشد
چون قد من
خميده |
ميلي
اگر
نداردبر
عارض تو
ابرو |
| آن
دم که جان
شيرين باشد
به لب رسيده |
گر بر
لبم نهي لب
يابم حيات
باقي |
| چون
عودچند
باشم در آتش
آرميده |
از سوز
سينه هر دم
دو دم به سر
بر آيد |
| هر
دم وان
يکادي ز
اخلاص بر
ديمده |
بر
چهره بخت
نيکت تعويذ
چشم زخم است |
| دُرهاي
شعر حافظ
بنويس در
جريده |
ما را
بضاعت اين
استگر در
مذاقت افتد |
| |
|
| |
|
| |
|
| |
|
اي
صاحب فال
لطف خدا
شامل حال
تست و از بلا
و خطر دور
خواهي بود
به لطف خدا
بساز و
دلخوش باش
که زندگي بر
مرام همه کس
نتوان کرد
|