| که در هويا تو بر خاست با مداد پگاه |
|
خنک نسيم معنبر شمامه دلخواه |
| که ديده آب شد از شوق خاک آن در گاه |
دليل راه شو ايطاير خجسته لقا |
| هلال را ز کنار الفق کنبد نگاه |
بياد شخص نزارم که غرق خون دلست |
| سپيده دم که صبا چاک زد شعار سياه |
ز دوستان تو آموخت در طريقت مهر |
| مگر تو عفو کني ورنه چيست عذر گناه |
منم که بي تو نفس ميکشم زهي خجلت |
| ه حافظ تو خود اين لحظه گفت بسم الله |
مده بخاطر نازک ملالت از من زود |
| |
|
| |
|
| |
|
| |
|
| |
|
اي صاحب فال دوست عزيزي از تو رنجش خاطر يافته است سعي کن هر طور شده داغ غم را که از اين بابت بر دل و جان او نشسته با اقدام شايسته بزدايي و اين موجب آرامش قلبي هواهد شد
|