| خوش حلقه اي است ليک بدر نيست راه از او |
|
خط عذار يار بگرفت ماه از او |
| آنجا به مال چهره و حاجت بخوان از او |
آبروي دوست گوشه محراب در دولت است |
| اين دود بين که نامه شد سياه از او |
کردار اهل صومعه ام کرد مي پرست |
| من برده ام به باده فروشان پناه از او |
سلطان غم هر آنچه تواند بگو بکن |
| گو بر فروز مشعله صبحگاه از او |
ساقي چراغ مي بره آفتاب بر |
| بتوان مگر سترد حروف گناه از او |
آبي به روزنامه اعمال ما فشان |
| روزي بود که ياد کندپادشاه از او |
آيا در اين خيال که دارد گداي شهر |
| خالي مباد عرصه اين بزمگاه از او |
حافظ که ساز مطرب عشاق ساز کرد |
| |
|
| |
|
| |
|
اي صاحب فال دنيا وفا و بقا ندارد غم بيهوده مخور و تا مي تواني در شادي و خوشي کوش و از عمر خود بخوبي استفاده کن
|