| ور بگویم دل
به گردان رو بگرداند زمن |
|
چون شوم خاک رهش دامن
ببفشاید زمن |
| ور بر نجم
خاطر نازک بر نجاند زمین |
گر چو شمعش پیش می رم بر
غمم خندد چو صبح |
| ور بگویم باز
پوشان باز پوشاند زمن |
روی رنگین را بهر کس می
نماید همچو گل |
| کار بستانم
از و یا داد بستاند زمن |
او بخونم تشنه و من بر لبش
تا چون شود |
| کو به
چیزی مختصر چون باز می ماند زمن |
دوستان جان داده ام بهر
دهانش بنگرید |
| گفت می خواهی
مگر تا جوی خون راند زمن |
چشم خود را گفتم آخر یک نظر
سیرش بین |
| بس حکایتهای
شیرین باز می ماند زمن |
گر چو فرهادم به تلخی جان
بر آید باک نیست |
| خلق در هر
گوشه ای افسانه ای خواند زمن |
صبر کن حافظ اگر زین دست
باشد درس غمم |
| |
|
| |
|
| |
|
| |
|
| |
|
| |
|
اگر یار سر نامهربانی با تو دارد سعی کن دل او را به
دست آوری و کسی را از خود رنجیده خاطر مساز و در مقام بدست آوری دل با
من باش، که دل بدست آوردن هنر است
|