| مدهوش چشم مست دمي صاف بي غشم |
|
من دوستدار روي خوش بوي دلکشم |
| استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم |
در عاشقي گريز نباشد ز سوز و ساز |
| حالي اسير عشق جوانان مهوشم |
من آدم بهشتيم اما در اين سفر |
| گيسوي حور گرد فشاند ز مفرشم |
بخت ار مدد کند کشم رخت سوي دست |
| حقا که مي نميخورم اکنون و سر خوشم |
از بسکه چشم مست در اين شهر ديده ام |
| چيزيم نيست ورنه خريدار هر ششم |
شهري است پر کرشمه و خوبان ز شش جهت |
| آنگه به گويمت که دو پيمانه در کشم |
گفتي ز سر عهد ازل نکته اي به گوي |
| ساقي کجاست تا زند آبي بر آتشم |
واعظ ز تاب فکرت بي حاصلم بسوخت |
| آيينه اي ندارم از آن آه مي کشم |
حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست |
| |
|
| |
|
اي صاحب فال در مورد تفال به غزل بالا مشهور عام و خاص اين است که شش تن از بانوان شيراز به حافظيه رفته و در شش گوشه قبر حافظ مقام مي گيرند. هر يک مدعيمي شوند که حافظ فالي در مورد او فاش مي سازد و از ديوانش فال مي گيرند معلوم مي گردد ( خريدار هر شش است) بدينسال صدق فال حافظ و تاٌثير کلامي او بر خواننده واضع گرديد |