| می سپارم بتو از چشم حسود چمنش |
|
یا رب این نو گل خندان که سپردی به منش |
| دور باد آفت دور فلک از جان و تنش |
گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور |
| چشم دارم که سلامی برسانی ز منش |
گر به سر منزل سلمی رسی ای باد صبا |
| جای دلهای غزیزست بهم بر مزنش |
به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاه |
| محترم دار در آن طره عنبر شکنش |
گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد |
| شعله آن است که باشد خبر از خویشتنش |
در مقامی که بیاد لب او می نوشد |
| هر که این آب خور درخت به دریا فکنش |
عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت |
| سرما و قدمش با لب ما و دهنش |
هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال |
| |
|
| |
|
| |
|
گر چه دوست تو سر از وفاداری بر تافته و راهی سفر شده است تو بر دوستی او پایدار بش بزودی قدر ترا دانسته و به سوی تو باز خواهد گشت
|