| گل
در اندیشه که
چون عشوه کند
در کارش |
|
فکر
بلبل همه آن
است که گل شد
یارش |
| خواجه
آن است که باشد
غم خدمتگارش |
دلربایی
همه آن نیست
که عاشق بکشید |
| زین
تغابن که حزف
می شکند بازارش |
جای
آن است که خون
موج زند در دل
لعل |
| این
همه قول و غزل
تعبیه در منقارش |
بلبل
از فیض گل آموخت
سخن ورنه نبود |
| بر
حذر باش که سر
می شکند دیوارش |
ای
که در کوچه معشوقه
ما می گذری |
| هر
کجا هست خدایا
به سلامت دارش |
آن
سفر کرده که
صد قافله دل
همره اوست |
| جانب
عشق عزیزست فرو
مگذارش |
صحبت
عافیتت گر چه
خوش افتاد ای
دل |
| بدو
جام دگر آشفته
شود دستارش |
صوفی
سر خوش از این
دست که کج کرد
کلاه |
| ناز
پرورد و صالست
مجو آزارش |
دل
حافظ که به دیدار
تو خو گر شده
بود |
| |
|
| |
|
| |
|
| |
|
| |
|
ای صاحب فال
سعی کن خود را
از خطر دشمنان
و بدگویان بدور
داری چون خواهان
تو نیستند و
شکست ترا می
خواهند با صبر
و حوصله انشا
الله مشکلات
حل می شود و تو
به مراد خود
می رسی
|