| که
چنان زو شده
ام بی سر و سامان
که مپرس |
|
دارم
از زلف سیاهش
گله چندان که
مپرس |
| که
چنانم من از
این کرده پشیمان
که مپرس |
کس
بامید وفا ترک
دل و دین مکناد |
| شیوه
یی می کند آن
نرگس فتان که
مپرس |
چارسایی
و سلامت هوسم
بود ولی |
| زحمتی
می کشم از مردم
نادان که مپرس |
به
یکی جرعه که
آزاد کسش در
پی نیست |
| هر
کسی عریده ای
این که مبین
آن که مپرس |
گفتگو
هاست درین راه
که جان بگذارد |
| دل
و دین می برد
از دست بدانسان
که مپرس |
زاهد
از ما به سلامت
بگذر کاین می
لعل |
| گفت
آن می کشم اندر
خم چوگان که
مپرس |
گفتم
از گوی فلک صورت
حالی پرسم |
| حافظ این
قصه درازست به
قرآن که مپرس |
گفتمش
زلف بخون که
شکستگی گفتا |
| |
|
| |
|
| |
|
| |
|
| |
|
| |
|
ای صاحب فال
از افراد نادان
بپرهیز و با
دانا یان بیامیز
در مطلب اصلاح
و دانایی خود
باش تا دیگران
را بتو باشد
و در احترامت
بکوشند
|