| که بکوی می فروشان دو هزار جم بجامی |
|
که برد ز نزد شاهان ز من گدا پیامی |
| که به همت عزیزان برسم به نیک نامی |
شده ام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم |
| که بضاعتی ندارم و فکنده ایم دامی |
تو که کیمیا فروشی نظری به قلب ما کن |
| نه به نامه ای پیامی نه به خامه ای سلامی |
عجب از وفای جانان که عنایتی نفر مود |
| به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی |
اگر این شراب خامست اگر آن حریف پخته |
| که چو مرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامی |
ز رهم میفکن ای شیخ به دانه های تسبیح |
| که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی |
سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش |
| که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی |
بکجا برم شکایت به که گویم این حکایت |
| |
|
| |
|
| |
|
ای صاحب فال به عهد و وفای خود عمل کن و برای قولی که داده ای ارزش قایل باش و بدان که فقط نیکی است که از انسان به جا می ماند به قول سعدی
سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز *** مرده آن است که نامش به نکویی نبرند
|