| که
بوي خير ز زهد
ريا نمي آيد |
|
اگر
به باده مشکين
دلم کشد شايد |
| من
آن کنم که خداوند
گار فرمايد |
جهانيان
همه گر منع من
کنند ز عشق |
| گنه
ببخشد بر عاشقان
به بخشايد |
طمع
ز فيض کرامت
مبر که خلق کريم |
| که
حلقه اي ز سر
زلف يار بگشايد |
مقيم
حلقه ذکر است
دل بدان اميد |
| چه
حاجت است که
مشاطه ات بيارايد |
ترا
که حسن خدا داده
است حجله بخت |
| کنون
بجز دل خوش هيچ
در نمي پايد |
چمن
خوش است هوا
دلکش است و مي
بيغش |
| که
اين مخدره در
عقد کس نمي يابد |
جميله
اي است عروس
جهان ولي هشدار |
| بيک
شکر ز تو دلخسته
اي بيا سايد |
به
لابه گفتمش اين
ماهرخ چه باشد
اگر |
| که
بوسه تو رخ ماه
را بيالايد |
به
خنده گفت که
حافظ خداي را
مپسند |
| |
|
| |
|
| |
|
| |
|
| |
|
اين فال هم شگون
دارد خدا ده
را خدا داده
است، موٌلف مي
نويسد يکي از
امرا نقل نمود
که مرا پسري
بود که به رحمت
حق پيوست و بدين
سبب پيوسته غمگين
بودم تا آنگه
تفالي از خواجه
زدم و اين غزل
آمد و پس از چند
روز اثر حمل
در همسرم پديد
آمد و پس ار مدتي
خداوند بما پسري
داد
|